پایان

03/02/2014

مرغ مذکور تناول شد و استخوانهایش روانه سطل زباله.

این مکان دیگر به روز نخواهد شد. خدا نگهدار!

Advertisements

04/01/2010

یکی از مرغ های اینجا می گفت که اگه می تونست یه گریل گنده راه می انداخت و توش آدم ها را کباب می کرد و بعدش می داد مرغ و خروس ها بخوردندشون. هر وقت که راجع به جزئیات این کار ازش سوال می کردم از کوره در می رفت و لیچار می گفت و من رو متهم می کرد که خبرچین صاحب ساندویچی هستم.

البته لذتی که از گفتن این داستان خیالی تو صورت خودش و بقیه مرغ های گریل موج می زد غیر قابل وصف بود، و ترسناک. خیلی ترسناک!

02/28/2010

به نظرم یکی از بزرگترین جنایاتی که در حق ما ماکیان شد آفرینش ما در این ابعاد – در تناسب با آدمیزاد – بود. اگه نسبت بهتر رعایت می شد اونوقت عوض اینکه چند تا مرغ یه آدمیزاد رو سیر کنه یه مرغ چند تا آدمیزاد رو سیر می کرد. البته بهتر از همه این بود که کلا در این نسبت اغراق می شد. از هر دو طرف خوب بود، چون یا ما اونقدر کوچک می شدیم که نمی تونستیم شکم اونها رو پر کنیم و یا اونها اونقدر کوچیک می شدن که شکم ما رو پر می کردن.

آخ که بلعیدن آدمیزاد جماعت چه کیفی باید داشته باشه!

02/07/2010

بعضی وقتها که از مزخرف بافی بقیه مرغ های توی گریل حوصله ام سر می ره پیش خودم فکر می کنم که بالاخره یه روز می آد که یکی من رو می خره و از اینجا می بره.

راستش رو بخواهید اینجا اونقدر ها هم که از بیرون به نظر می آد بد هم نیست. فقط بزرگترین مشکلش اینه که مرغ های که اینجا هستند به شدت درگیر یه جور خاصی از ابتذال می شن که تو جامعه عادی مرغی نمونه اش رو نمی بینین. ترس من از اینه که یه روز بدون اینکه خودم بفهمم مثل بقیه اونهایی که اینجا هستن درگیرش بشم. ترجیح می دم که خورده بشم ولی این خفت رو نکشم!

ابتذال بد کوفتیه، باور کنین!

10/06/2009

دفعه اول که دیدمش لب پرچین وایساده بود و دم بلند و رنگارنگش رو سپرده بود به باد که هی تکونش بده. نمی دونم چی شد که فکر کردم خروس رویا هام رو پیدا کردم.

تمام ظهر های تابستان از رو دیوار یواشکی می پرید تو حیاط و پشت بوته بزرگ رز تو باغچه با هم می نشیتیم و گپ می زدیم. همش می گفت که بالاخره یه روز قید حاجی رو می زنه و پر منو می گیره و میریم صحرا واسه خودمون زندگی می کنیم.

روزی که زن صاحبخانه چاقوش رو گذاشت بیخ گلوم هم لب پرچین وایساده بود. منو خیلی نگاه نکرد. سرش تو اون یکی حیاط بود و داشت یه مرغ دیگه رو دید میزد.

یعنی همه اون حرف هایی که به من زد رو به مرغ همسایه هم زده؟

ای بی معرفت…

09/15/2009

اثباتش به روش علمی خیلی ساده است، حتی برای ما مرغ ها. کاری به بقیه ندارم، خودم رو می گم:

من روزی یه دونه تخم می گذاشتم. اگه قیمت تخم مرغ و هر کیلو گوشت مرغ رو در نظر بگیرید، من می تونستم خیلی بیشتر از قیمت گوشتم به صاحبم سود برسونم. تازه گوشت من کجا، گوشت بدبو و بدمزه اون عنترهای بدترکیب و بی ریخت مرغ داری کجا که نه معلومه بابا ننه شون کیه و نه معلومه چی خوردن که اینقدی شدن.

آخه من نمی فهمم، یعنی یه نفر آدمیزاد نیست که دوزار جمع و تفریق بلد بشه؟

08/24/2009

فرق زمستان  و تابستان برای ما هایی که توی گریل هستیم فقط می تونه این باشه که تابستان اگه کسی جلوی گریل توقف می کنه احتمال اینکه یکی از ما ها رو ببره خیلی بیشتره. توی روزهای سرد زمستان بعضی ها توقف می کنن که یه کمی گرم بشن. البته این قانون همیشگی نیست، آدمهایی که از سر حسرت ما رو تماشا می کنن هم کم نیستند.

درسته که نگاهشون دل ما رو به درد می آره  ولی توقف اونها رو بیشتر دوست داریم.

07/27/2009

بعضی وقتها دور خودت توی گریل چرخ زدن اونقدر ملال آور می شه که به اونهایی که از این گریل بیرون رفتن و نصیب شکم گرسنه یک آدمیزاد شدن هم ممکنه حسودیت بشه.  بعضی وقتها فکر می کنی که هر راهی که تو رو از این بلاتکلیفی نجات بده ارزش امتحان کردن داره، حتی اگر به قیمت فنا شدنت تمام بشه.

سر من رو یک بار بریدن و من یکبار مردم، اما هیچوقت سر در نیاوردم که چرا از بار دومش اینقدر وحشت دارم. شاید به این خاطر که هنوز نفهمیدم چند بار دیگه باید بمیرم.

خسته شدم از این همه انتظار. یعنی تو شهر به این بزرگی یک نفر آدم گرسنه پیدا نمی شه؟

06/30/2009

بعضی وقتها نمی فهمی که داغی شعله بیشتر اذیتت می کنه یا داغی سیخ، چربی ای که از مرغ بالایی روت می ریزه یا بوی گند چربی خودت که می ریزه روی شعله و می سوزه، نگاه گرسنه یه بچه کوچولو یا نگاه آدمی که تا خرخره خورده ولی هنوز ول کن نیست، آخرین نگاه مرغی که تو فویل پیچیده می شه و برای همیشه از مغازه خارج می شه یا استخونهای تراشیده شده مرغی که چند متر اونطرفتر خورده شده.

ما خیلی بدشانسیم. حتی قطع شدن گاز و برق هم باعث نجاتمون نمی شه. دنیا برای ما هایی که این تو هستیم یه جورایی تمام شده. داریم زور بی خود می زنیم که قبولش نکنیم.

06/20/2009

بعضی وقتها اتفاقاتی می افته که ما مرغ ها هم رو از دل و دماغ می اندازه. درسته که بریدن سرمون خیلی دردناکه اما این طور هم نیست که ما فکر کنیم این بدترین اتفاقیه که ممکنه تو زندگی مرغی ما پیش بیاد.

ما مرغ ها کارهایی که شما آدمها با هم می کنید رو هیچوقت با هم نمی کنیم. نهایتش دو تا خروس احمق پیدا می شن که به سر و روی هم نوک بزنن. معمولا بیشتر از این نیست. شما آدمها اما بعضی وقتها چه کارهایی که نمی کنید.

کینه ام این دفعه از شما به خاطر بریدن سرم نیست. خیلی هم عمیق تره…