06/03/2009

اونی که سرم رو برید ازم نپرسید که آخرین خواسته ام چیه. فقط بدون اینکه چیزی بگه یه مشت آب ریخت توی نوکم که نزدیک بود خفه ام کنه. نمی دونم که چرا برای آدمها اینقدر مهمه که قبل از سر بریدن به ما آب بدن.  برای ما خیلی فرقی نمی کنه که قبل از مردن تشنه مون باشه یا نه. به هر حال خیلی طول نمی کشه که احساس تشنگی رو از دست بدیم.

خیلی فکر کردم. یعنی هر روز دارم فکر می کنم، که اگه این سوال از من می شد چه جوابی می دادم؟ اصلا اینکه آخرین خواسته قبل از مرگ اجابت بشه چقدر مهمه؟ واقعا فرقی می کنه؟ نمی دونم…

شاید برای اونهایی که نمی میرن مهم باشه. متاسفانه هیچ کدوم از آدمها زبان ما رو بلد نیستن که ازشون بپرسم. آدمیزاد از اولش زبون نفهم بود!

05/31/2009

ما مرغ ها نه از روباه خوشمون می آد، نه از شغال، …، و نه از آدمیزاد. به طور کلی از هیچ نوع جونور دو یا چند پایی که ما  رو می خوره خوشمون نمی آد. البته اگه مجبورمون کنن که یکی شون رو انتخاب کنیم اون قطعا آدمیزاد جماعت نیست.

چرا؟ چون این یکی بر خلاف بقیه سیر مونی نداره. اینقدر می خوره تا بترکه. واسه اینکه حریصه. دست خودم نیست، ولی از آدمها بیشتر بدم می آد.

05/23/2009

نه، توقع تون از ما خیلی زیاده!

فقط کافیه یه کمی دقت کنید. اینکه کلا کله ما مرغ ها چقدیه و کله شما آدم ها چقدی. اگه یه نسبت ساده بگیرید بین اندازه مغزها اونوقت می فهمید که همین کارهای ساده ای که ما می می کنیم، مثل دون خوردن و باغچه چنگ زدن، هم خودش خیلیه. خوب عجیب نیست، به هر حال به خاطر محدودیت فضا فقط چهار عمل اصلی توش جا گرفت!

از ما توقع نداشته باشید که بتونیم سرنوشت مون رو با این نیم سیر مغز رقم بزنیم. شما می تونید به راحتی به جای ما تصمیم بگیرید. ما هم در کمال «مرغ بودن» اعتراضی نداریم!

05/09/2009

چهارده هزار و پونصد و بیست و شش………. چهارده هزار و پونصد و بیست و هفت ………. چهارده هزار و پونصد و بیست و هشت ………. چهارده هزار و پونصد و بیست و نه ……….

چی کار می کنم؟ هیچی، دارم تعداد دفعاتی رو که هر روز با سیخم می چرخم می شمرم و عددش رو به تعداد چرخش های دیروزم اضافه می کنم.  معمولا حوالی عدد شصت و چهار هزار یکی می خره و می بردت. البته خیلی قانون نداره. بعضی ها خیلی زودتر می رن، بعضی ها خیلی دیرتر، اما بیشتری ها دور و بر همین عدد. این رو قدیمی تر های گریل می گن. می گن معمولا بعد از هر چند هزار تا دور یه مرغ دیگه می شی، یه مرغ پخته تر. یه جور دیگه می بینی، یه جور دیگه فکر می کنی. حتی مزه گوشت تنت هم عوض می شه.

من هم هی دارم می شمرم. هر چقدر هم سرت شلوغ باشه حساب این عدد رو همیشه با وحشت نگه می داری. این رو هم قدیمی تر ها می گن.

آره، درست می گن …

05/02/2009

ما مرغ ها عاشق سوسک هستیم. زیر نوک ما که خیلی خوشمزه است. فقط نمی فهمم چرا آدمها با دیدن غذای به این خوشمزگی جیغ بنفش می زنن. اگه در طول تاریخ یه کم بیشتر فرهنگ سازی کرده بودیم تا آدمها هم سوسک خور بشن شاید دیگه ما رو نمی خوردن.

البته احتمالا باز هم  ما رو می کشتن ، اما این دفعه به این خاطر که غذاشون رو می خوردیم!

05/01/2009

مشتری ها دو جورن: یکی اونهایی هستن که انتخاب رو می ذارن به عهده صاحب مغازه که خوب طبیعیه که در اینصورت قانون اونی که اول می آد اول میره صادقه. دسته دوم اونهایی هستن که خودشون انتخاب می کنن، با وسواسی که بعید می دونم در مورد بقیه انتخابهاشون به خرج بدن. نتیجه اش صد البته برای ما فرقی نمی کنه. یکی می ره، یکی دیگه میاد جاش رو می گیره، مثل همیشه.

من چی کار می کنم؟ هیچی، هی دور خودم می گردم تا نوبتم بشه…

04/23/2009

وقتی جوجه ایم با ناز و نوازش کوچیکترها کیف می کنیم و وقتی بزرگ می شیم از به به و چه چه بزرگترها برای اینکه روزی چند تا تخم می گذاریم. سر سفره هم که نگو، همه آب از دهنشون روان می شه تا ما رو بخورن. اونجا هم غرق غرور می شیم که خوشمزه ترین مرغ روی زمین هستیم.

ما با بدبختیها مون کیف می کنیم. شاید اگه می دونستیم خوشبختی چیه بهمون خیلی سخت می گذشت.

04/20/2009

مرغ پر سفید، پر سیاه، حنایی، خروس گل باقالی، جوجه لاری، مرغ هلندی، و خلاصه هر جور فامیل دور و نزدیک من زیر زبون آدمها یه مزه رو می دن. ما رنگ پرمون هر چی باشه برای آدم ها فرقی نمی کنه. برای همین هم ما مرغ ها لازم نداریم برای مبارزه با نژاد پرستی دفتر دستک راه بندازیم و تحصن کنیم.

به اینکه سرمون رو هم ببرن عادت کردیم. این موضوع اینقدر با شخصیت مون عجین شده که لازم نمی بینیم برای مبارزه با اون کاری بکنیم.

04/17/2009

راستی از دو تا آدمیکه اینجا وایساده بودن شنیدم که می گفتن هر کی که بی گناه کشته می شه می ره بهشت. پیش خودم حساب کردم که این همه مرغ و خروسی که بی گناه کشته شدن هم حتما می رن بهشت. فکر کنم همه بهشت رو مرغ برداره. من که فکر نکنم حوصله این همه شلوغی و سر و صدا و کثیفی رو داشته باشم.  خیلی احمقانه ست که بهشت بوی مرغ بده، نه؟

البته امیدوارم که مائده های بهشتی و حوری ها اینقدر نوع بشر رو سرگرم بکنه که یاد ما ها نیفتند!

04/12/2009

امروز بعد از ظهر شاگردش رو اخراج کرد. شعله گریل رو زیاد کرده بود و دوتا مرغ پایین نزدیک شعله عین چوب خشک شده بودند. خوب، شعله گریل تنظیم شد و دو تا مرغ جدید جای دوتای قبلی رو گرفتن.

دلم گرفت. خون اون دوتا برای هیچ و پوچ زمین ریخت. برای سر درآوردن از سطل آشغال…


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.